نخ فروش (خرّاز) کهنسال بازار

از سال گذشته (1394 خورشیدی) پیگیر دست یابی به کسی بودم که گروهی از بازاریان بر این باور بودند که او کهن یادی از این کوی(محله) بازار می باشد.
در دالان سوم سرای حاج حسن مغازه تا اندازه ای کوچک به دو کار سرگرم بود:
1- فروش نخ (قرقره-دوک و ...)
2- سفارش و پیگیری وام برای نیازمندان

آنگاه که پس از جستجو، یافتمشان، گفت: "برو تابستان بیا! الان کارم زیاد و سرم شلوغ است." بارها به بهانه های گوناگون که "هوا گرم است گمان کردم تابستان شده است." دیدم دلم گرم است، دل شما هم گرم است، پس تابستان است" و ... ایشان همچنان چشم به راه تابستان بودند... گفتم: "می گویند برو سال دیگر با برف بیا" شما می گویید برو با خورشید گرم بیا!
سرانجام تابستان شد و من به دیدارش رفتم. همچنان هربار که گرچه تابستان نبود ولی مرا با مهربانی می پذیرفتند.در تابستان که زمان نوید ایشان بود هم با مهربانی پذیرایم شدند.
ایشان آقای احمد تاجیک، زاده در سال 1313 خورشیدی- تهران کوی سنگلج- و از سال های پایین زندگانی دربازار به کار افتاده اند و همچنان در بازار هستند.
11 سال شاگرد کسی بوده که برای کار او ناچار به ایستادن بوده اند و سرانجام هم پاهایشان دچار "واریس" شد و همان زمان، استاد ایشان پای کش (جوراب) واریس برایشان خرید و ... همچنان پای کش (جوراب) واریس به پا می کنند و چه سخت است

آقای احمد تاجیک از آغازین روزهای کار، وارد پیشه خرازی که پیشه پدرشان بود شدند-در گذشته ها، فرزند پسر دنبال کار پدر را می گرفت- واینک یکی از بزرگان این رشته کار هستند. دیگر اینکه همانند بسیاری از بازاریان کهنسال پیرو بزرگان دین و مذهب می باشند.

گفتارشان با "روایت" و "حدیثی" از آنان آغاز و پایان می یابد. برای من هم در آغاز گفتار، روایتی از "آیت الله رفیعی قزوینی" بازگو کردند: "انسان که به دنیا می آید عمری دارد مثل شمع، هرگاه شمع او (عمرش) به انتها برسد-بمیرد-باید رفت و چه خوب که بدهی نداشته باشی." خدایش بیامرزد(آیت الله رفیعی قزوینی) را.

آقای تاجیک دارای همسر و پنج فرزند می باشند. ایشان از سالهای پایین دنبال کار بوده و همراه آن، درس هم خوانده است، پس:
1- کار و پیشه داشتن ارزشمند و والاست.
2- درس خواندن برای دختر و پسر، هردو، شایسته و بایسته است. به ویژه درس خواندن دختر را نادرست و ناروا نمی دانند و از آن پشتیبانی هم می کنند. باژگونه آنچه بین بیشتر بازاریان کهنسال روان (رایج) است. با این اندیشه، دیده می شود که دختر ایشان هم دانشگاه رفته وتا جایی که زمان داشته، درس خوانده است. به همین نهج پسران نیز!

می گفتند 1400 سال پیش، هرکس به خدمت رسول خدا می رفت، پس از سلام حضرت از او نام و سپس شغلش را می پرسیدند. داشتن کار و پیشه در نظر حضرت تا این حد اهمیت داشته است. بیکار بودن افراد، حضرت را مکدّر می کرد.
یکی از سرگرمی های سخت و دلپسند و زمان بر آقای تاجیک شناسایی و شناساندن نیازمندان به دفترها و جای های پرداخت وام است. آنگاه که گفتم این همه وام می دهید و کار بندگان خدارا راه می اندازید، یک دستینه (امضا) شما چه اندازه به مردم کمک می کند و کارساز است. خداوند خیر و برکت بدهد که اینهمه اندیشه و خواسته (نیت) خیر دارید. گفتند: " وقتی کار مردم را راه می اندازی اگر توقع یک صلوات داشته باشی، آن صلوات برایت آتش می شود."

به پیروی از ایده حضرت محمد (ص)، آقای تاجیک بر این باور است که خو گرفته (معتاد) از بیکاری است. هرگاه دولت به فکر آماده سازی(تهیه) کار برای مردم به ویژه جوانان باشد، اینان هرگز به دنبال خوگرفتن (اعتیاد) نخواهند رفت. ریشه همه پستی ها و پلیدی ها، بیکاری است. چه دختر و چه پسر، بیکار که باشند گرایش به خوگیری (اعتیاد) پیدا می کنند و هرچه زودتر، این در آنان گسترش می یابد.

اگر از آغاز آن را بند نزنند (مهار نکنند) گسترش آن را نمی توانند جلو بگیرند-همچنان که اکنون به آنجا رسیده اند.
خانواده نخستین و ارزنده ترین جایی است که می تواند از کجروی فرزند جلوگیری کند و اینجا سزاواری(نقش) مادر نمود پیدا می کند. پس باید از مادر پشتیبانی نمود و فرزند را به فرمانبرداری از او-با مهربانی(نه با زور و خشم) با انگیزه راستین، راهبری کرد.

شناختی که از تهران در یاد دارند، از سوی شمال به خیابان سپه (خمینی) و از سوی جنوب به خیابان مولوی بسته می شد. همیشه در بازاری بوده ام که بین این دو مرز بوده است. بچه هایم که بزرگتر شدند و زندگی در این جای را نمی پسندیدند، خانه به منیریه بردم، تاکنون هم در آن کوی(منیریه) زندگی می کنیم.

خوشبختانه به یاد و مهر خداوند و نگرش و پرستاری های همسرم، بچه ها از هر گونه پلیدی و پستی به دور مانده اند. من که به انگیزه (سبب) کار همواره بیرون و دور از خانه بودم و هستم و این مادر بچه ها بوده که آنها را چنین پرورش داده است. از این روی همیشه سپاسگزار پروردگار بوده و هستم.

بس که از وام گیرندگان چک و سفته گرفته اند و دنبال دریافت به هنگام بدهی های آنها برای جای های پرداخت وام بوده اند در روایتی هم که از آقای رفیعی قزوینی باز گفتند ( درآغاز نوشتار آورده ام)"... چه خوب که بدهی نداشته باشی..."

در پایان هم که بسیار خسته می نمودند، پس از این همه رفت و آمد من که به پشتکار من نسبت می دادند، 62 بیت سروده از حاج آقا مجیدی برایم خواندند، چون دراز و بلند بود تنها رده(بیت) نخست آن را می نویسم.
خواب بودم، خواب دیدم مرده ام بی نهایت خسته و افسرده ام.

هر روز بین گفتارشان از این سروده چند رده(بیت) را بازگو می کردند.
گفتند به بچه ها سپارش(وصیت) کرده ام تا آخر عمر از دولت وام نگیرد و اگر ناگریز گرفتید در زمانی که پیمان بسته اید وام را پرداخت کنید. مبادا که وامدار بمانید.

شمال تهرون خیابان امام خمینی (سپه) بود در آن برای مصدق راه پیمایی می کردم بیرق را به من می دادند که .مصدق آدم سالمی بود. پیروزی او به برکت کاشانی بود. آنگاه که این دو با هم بودند، شاه فرار کرد. حاج مصطفی و شعبان جعفری عده ای را جمع کردند و ریختند توی خیابان ها. تیمسار زاهدی آمد. خیلی ها را کشت آنگونه که با گاری و کمپرسی جسدها را می بردند در بیابان ها گورهای دسته جمعی درست می کردند و جسدها را درآن می ریختند.

خداوند ستمکاران را به شکنجه و آزار دچار میکند، در سوره یاسین آیه 56 آمده است:
خداوند دهان را بسته می دارد (مهر بر دهان ها می زند.) و حکم می کند دست و پا کارهایی را که کرده اند بازگو کنند.
در پایان از حضرت محمد (ص) نقل کردند که: "اوّل جار ثُمَّ دار". نخست همسایه، سپس خانه. آنقدر حضرت رسول از همسایه فرموده اند که فکر می کنم هر کاری دارم باید کنار بگذارم و به همسایگان-چه در خانه و چه در جای کار- رسیدگی کنم مبادا گرفتاری داشته باشند.

واپسین باری که ایشان را دیدم بسیار خسته و راهی سفر بودند تا دوباره نیروهایشان را به دست آورند...

لینک کوتاه