پهلوانی از دوستان پهلوان مهدی قصاب

dooste mahdi qasab

آقای حسین شیریان که سالها در محله سیروس و اکنون در محله امامزاده یحیی زندگی می کند. بسیاری از زورخانه ها و پهلوانان پیشین را می شناسد.

زورخانه هایی که اینک بسته شده اند یا کاربری آنها به گونه ای دیگر شده است.

او نیز بر این باور است که زورخانه های این زمانی پهلوان پرور نیستند و آنان که به زورخانه ها می روند به گمان بدکاری هستند.... از این روی او هم از زورخانه بری شده است. او از آغاز جوانی که به پهلوانی روی آورد برای گذران زندگی با آشنایانی که داشت و هم دیپلم دبیرستان را گرفته بود به کار در بانک پرداخت و در بانک های گوناگون کار کرد تا در پایان در بانک صادرات ماندگار شد. اکنون نیز بازنشسته همین بانک است.

از دوستان آقای مهدی کریمی قصاب

قصاب (که پیش از این شرح پهلوانی و زورمندی و ... اورا نوشته بودم و گزارشگران روزنامه همشهری هم از گذشته و زندگی او گزارش نوشته بودند) بوده است ویادهای بسیار خوبی از او دارد و بر این باور است که دیگر پهلوان هایی مانند او یا غلامرضا تختی یا محمدصادق بلور فروش پیدا نمی شوند. دو زورخانه یکی در کوی امامزاده یحیی و دیگر در کوی پاچنار، به کار هستند ولی همه قهرمان پرورند تا پهلوان پرور!

او 4 فرزند دارد که همگی پسر هستند. با داشتن دختر مخالف است و می گوید نگهداری دختر در این زمان بسیار سخت است. با آنچه از دختران در گذر می گفت خیلی خوشحال بودند که دختردار نشده است! (گویا به اراده ایشان است که دختردار شوند یا پسردار) و روی همرفته دید خوبی از دختر و دختر داشتن ندارند.(اعراب پیش از اسلام).

او که از خانه، برای من بیرون آمده بود، پیشنهاد رفتن به دفتر سیروس را به او دادم و نپذیرفت پس چندی در مغازه دوستانش نشستیم و گفتگو کردیم و چون نزدیک اذان ظهر بود به مسجد باب الحوایج در کوچه موسوی کیانی که عبادتگاه دیرین او بود رفتیم و گفتگو را تا زمان اذان در آنجا ادامه دادیم.

برای خوگیری(اعتیاد) جوانها، او بر این باور بود (و هست) که:

جوانها از "سیگار" آغاز می کنند،

با "بنگ" ادامه می دهند،

 و در پایان به هرویین و شیشه و کراک و ... روی می آورند.

"شیشه" که در همین مملکت و به ویژه در همین تهران در جای هایی به نام "آشپزخانه" تولید و پخش می شود، چون تولید آن در همینجاست بهای ارزان تری نسبت به سایر مواد دارد که جوانان به آن روی می آورند.

او باور دارد به این ترتیب که همه (خوگرفته ها)

) معتادان را گردآوری کنند و در جزیره ای مانند تنب یا ابوموسی رها سازند و از بالا با هلی کوپتر (بالگرد) خوراک و آب آشامیدنی برایشان بریزند. اگر مردند (از بین رفتند) که هیچ، اگر ماندند و  توانستند بر "آنگونه" بودنشان پیروز شوند پس از زمان برگزیده، آنان را به خانواده هایشان (اگر نگرش خوبی به آنها داشته باشند) بازگردانند.

آقای شیریان بر این باور است که همه این بلاها را آمریکا بر سر ما به ویژه جوانان ما می آورد. اینجاست که دانشمندان دینی باید وارد کارزار شوند و با راهنمایی درست، جوانان را نجات دهند پیش از آن که به دام بیفتند و گرفتار شوند.

از آن پس نیز رایشان همان جزیره است و دیگر هیچ.

او از نگهبان اشرف پهلوی (خواهر محمدرضا) که بچه چیذر (یکی از محله های شمال تهران) بود داستانهای بسیار بازگو می کرد. چون بازگویی از کسی بود که من دسترسی به او نداشتم و اکنون نیست، بهتر دانستم که گفته هایش را بازنویسی نکنم.

آنگاه که به او گفتم برای بزرگداشت  پهلوانی او و اینکه یادگاری از پهلوان های پیشین است و سال ها پاس رخت و آیین پهلوانی را داشته است و در این کار برای منطقه 12 شهرداری تهران نمونه و برای جوانان، سرمشق بوده است آیینی برگزار شود نه تنها سازگاری (موافقت) نداشت که صددرصد ناسازگار (ناموفق) با چنین آیینی بود.

محمد رحیمی